|
really nothing
|
باید اعتراف کنم. به بزرگترین اشتباهات انسانی. و نه تنها دیگر تکرار نکنم، آنچه به وجود می آوردشان،
از خود برانم.
It's show time.
The end session.
زمان، همیشه با آدم اینطورها رفتار می کند. محدود بودن میان حصاری، مانند قبل و بعد. تمام این ها از من چیزی می سازد، مثل سایه ی پرنور. چیزی که هر روز پر نورتر می شود. و روزی محو. تا دیگر سایه ای هم نباشد حتی.
تا آنجا که می دانم،
هیچ چیز مادی تر از این نیست.
به تو گوش سپردن،
یعنی تو را دریافتن.
پ.ن: آندره ژید.
و حقیقت جز این نیست، که نباید باور شود. مثلـ آنکه می گوید مَثلـشما آن گیاهانند که بر لایه ی نازکـ خاک روی سنگ می روید، و مَثلـ ما درختانی که ریشه در عمقـخاک دارند. طوفان که می شود و بارانـتندـ سخت که ببارد، حقیقتـما و شما، عیان شود.
امروز مرد کنار دستی ام، از شکلات آخن می گفت و صد تا نماینده ی فروش، که سالی یکبار باید ماشین هایشان را عوض کنند. که اتفاقا مسئول خرید ماشین بود و این بار هیوندای نمی دانم چه انتخاب کرده بود. نود و نه تا سفید یخچالی برای دیگران، و یک مشکی متالیک برای خودش. نگاهی به پاکت توی دستش انداختم، نوشته بود : «مرکز تصویر برداری پزشکی ... ». نمی دانم چرا از خودم بدم آمد.
نتایج اخلاقی داستان «سنگ های آرزو»:
اول: حتی بی ارزش ترین چیزها، می توانند انسان را به با ارزش ترین آرزوها برسانند.
دوم: برای رسیدن به آرزوهای بزرگ، باید از چیزهای کوچک گذشت.
سوم: ترتیب آروزهای بزرگمان، می تواند مسیر زندگیمان را عوض کند.
چهارم: همیشه آرزویی بزرگ تر از آنچه می پنداریم، وجود دارد.
پنجم: همیشه کسی هست، که آرزوی بزرگش، آرزوی بزرگ ما باشد.
و آخر: حداقل در آرزو کردن تنبل نباش!
این ردیف های آخر کلاس، انگار ساعت ها کندتر می گذرند، وقت میان شیارهای فکر ما گم می شود. هوای خفه و سنگین ردیف های جلو هم هجوم می آورد رویمان. فکر می کنم اسم استاد چه بود، شک می کنم که نکند «مسعود» باشد. به یاسر نگاه می کنم که مدام با نامزدش اس ام اس بازی می کند. همین طور که سرش توی موبایل است می پرسم: «راستی اسمش چه بود ؟». فکرش اینجا نیست. اصلا نیست. می گوید: «فریده». به خودم می گویم دنیای ما آدم ها، از دنیای واقعی هم واقعی تر است.
یه روز یه قورباغه ی چاق و چله و غمگین نشسته بود کنار یه برکه. آه می کشید. دلش خیلی گرفته بود. خیلی خیلی. پری که آه قورباغه رو شنیده بود گفت : «چی شده قورباغه ی کوچولو ؟».
قورباغه گفت: «دلم از دنیا گرفته». پری نازش کرد و گفت: «ناراحت نباش. می تونی سه تا سنگ بندازی تو آب و سه تا آرزو کنی. این برکه و سنگ هاش جادوییه».
قورباغه اولش باور نکرد. یه سنگ برداشت و انداخت توی آب. چشماشو بست و بعد، یه پشه ی چاق و چله آرزو کرد. همین که چشم باز کرد بزرگترین پشه ای که تو عمرش دیده بود، جلوش ظاهر شد. وقتی پشه ی خوشمزه رو خورد، یه سنگ ٍدیگه انداخت توی آب. اینبار آروزی یه خانوم قورباغه ی مهربونو کرد، که تا همیشه کنارش بمونه. این بار چشماشو هنوز باز نکرده بود که یه صدای مهربون گفت : «سلام». بله. صدای خانوم قورباغه ی مهربون بود. قورباغه خیلی خوشحال بود. یه سنگ ٍدیگه انداخت توی برکه. چشماشو بست. با خودش می گفت: «آخرین آرزومو چی بکنم؟». اما هنوز آرزو نکرده بود که یه مار ٍگنده اومد و قورباغه رو درسته خورد! آخه، قورباغه ی چاق و چله، آرزوی اول ٍمار ٍکنار ٍبرکه بود.
شب ، یاد آور ٍلحظه های پایانی ٍیک اتفاق است . و همه چیز ٍاین دنیا هم ، برای آدم ها اتفاق است . باور کن که وقتی در انتظار یک آینده ی خوب باشی ، گذشته ی خوب را تمام می کنی .
آدم ها، دنیای هر کدامشان یکجور است. حتی اگر دنیای اطراف همه شان مثل هم باشد. و هیچ کسی، توی این دنیا به این بزرگی نیست که باور نداشته باشد همه چیز آنطورست که او فکر می کند. ساده بگوید سیاهچاله ی زندگی یک روز می بلعدم. بی آنکه بداند، سیاهچاله ی زندگی، خیلی وقت پیش ها کارش را کرده است. این همه راه که شروع می شود از آدم، یک روز هم می آید و ختم می شود همینجا دوباره. باورش کنی، یا نکنی. فقط سخت و آسانش در دست توست.
نا آمدگان اگر بدانند که ما از دهر چه می کشیم، نایند دگر
پ.ن: خیام.
افکاری که نمی توانی به عمل و حرف و رفتار تبدیلشان کنی، به درد لای جرز دیوار هم نمی خورند. شخصیت، آنی نیست که تو فکر می کنی، آنیست که دیگران فکر می کنند. مثل صدا. صدای تو، هرگز آنچه می شنوی نیست.
چه حالی می شود آدم وقتی یکی بیاید پاهایش را بکند توی لجن. جوری که تا همیشه که همیشه است آن تو بمانی.
How do you know he's still alive?
« I don't know, not for sure, but … I believe he is.
You see … before he came down here, it never snowed, and after words … it did. If he's not there now, I don't think about snowing. Sometimes, you can still catch me dance in it … »
Edward scissorshand.
بلاگفا چپ هست، تا تقی می خورد به توقی، چپ تر می شود. کی دل بکنیم جمع کنیم برویم یک جای دیگر، خدا می داند. ببینیم دوست کچلی راهی پیش پایمان می گذارد یا نه.
وقتی فقط یک پله بالاتر می روی، دنیا انگار از این رو می شود به آن رو. و هر بار همین طور.
می گفت : « عاصیم کرده بود . گفتم انقدر نرو با این بنگی ها بنشین . این ها وقتی خمارند یک چیز یادت می دهند . نشئه که می شوند چیز دیگر . هر کاری کردم . از تمام زنیتم گذاشتم .
گفتم موسی دست بردار . بر نداشت . یک روز زنگ زدم سر بزنگاه مامورها آمدند . توی آشپزخانه .
گفت : «کی گفته من معتادم ؟ » . سیخ سرخ توی دستش بود . خنده مان گرفت . همه . حتی خودش . تازه فهمیدم شوهرم هنوز زنده است » .
ترسیدم . خیلی . نفهمیدم منٍ آن روزها ... یک جایی انگار گم شد . ماند . نیامد . نگذاشتم .
بچه ی سر راهیٍ تو سری خور ، باد می آید . می بینی ؟
فردا ... هیچ وقت مال ما نبود .
خانواده های خوشبخت ، همه به هم شبیهند . اما برعکس ، خانواده های بدبخت ، جز به خود ، به هیچ خانواده ی دیگری شباهت ندارند .
پ.ن: آنا کارنینا .
هم من می دانم . هم او . آخرِ این راه برای هیچ کداممان خوب نیست . اولش هم نبود . شاید وسط هایش کمی باشد . تنها کمی . چشمانِ بسته ، فراموشیِ دردِ دیوارهای سخت است . هم من می دانم . هم او .
دنیا پُرست از آدم هایی که می خواهند خودشان را به همه بباورانند . و بعد ، اگر هم که شد ، هیچ .
تصمیم که می گیرم این طورها نباشم ، عقربه ها می دوند . می چرخند تا پیوند تناوب ها . تا اثری نماند از حتی یک فکر خام . و بعد ، پر می کنند هر فضای خالی را ، با لجن لحظه های آشنا . با ... با آنچه که حتی کلامی نمی یابم برای وصفش .
و من هم گرفتار همه ی آن چیزهایی ام که گاهی می پرسم تو چرا گرفتارش شده ای .
گاهی نوشتن هم ، می شود راهی برای تمایز شخصیت ها . برای اینکه باور کنی این موجود متعفن حریص ، شاید هنوز همه ی وجودت نباشد .
پ.ن: خانه ای برای شب .
زندگی بی رحم است . اما ، نه هرگز به بی رحمیـ آدم ها .