دنیا، بوی پنیر تست می دهد.
یک بار دیگر تو را یافتم.
پ.ن: ممنون.
از گذشت زندگی یک مشت غبار می ماند. و از آدم ها خاطرات. هویت آدم ها هم ، همین خاطرات است. کسی که فراموش می کند، فراموش می شود. دیگری می شود.
آفت رنگ های این دنیا، آفتاب است و ... آفت آدم هایش، زمان.
رنگ می بازد، همه چیزش.
پ.ن: مشکل زندگی تمام آدم ها هم، همان یک جمله ی هایدگر است.
چون سگ بی صاحب، پوزه بر پای احتمال می مالید، و گدای گدا صفتی شده بود ...
کسی را نمی شود به زور بگیری و بگذاری وسط دنیای کسی دیگر. وقتی نمی شود، نمی شود.
صدایم، امروز بد کرد با تو. با من. ببخش.
خیلی چیزها هست توی این دنیا، که یک رویش رنگ سختی دارد، یک رویش رنگ درستی.
خوشحالم که باز به روزهای این روز نوشت ها برگشته ام. جایی که شش سال نوشته ام. من تو را از نو خواهم ساخت.
وقتی نمی توان کاری کرد، باید کناری ایستاد و تنها نگاه کرد.
به گذشته ها، دزدکی می نگرم. از ترس.
هم محنت روزگار، هم منت خلق ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت
چون باران. سرد و غمگین ...
دوباره اینترنت دار شدیم بعد از مدت ها. وقتی نیست یک چیزهایی کم است انگار.
تابحال توی زندگیم بهش فکر نکرده بودم. به اینکه چطور جعبه ی یک هدیه، می تونه از خودش با ارزش تر باشه. اما دست های مهربون خواهرم مینو، حسی حتی بزرگتر از این داشت.
پ.ن: ممنون، شب بوی من.
" آنچه که زندگی بوده است از دست داده ام، گذاشتم و خواستم از دست برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند، می خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند، من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است، می نویسم. "
زندگی تند می رود ...
همیشه باید متعادل بود. این بهترین انتخابه.
نقطه. سر خط.
حاج کاظم هم رفت. عجب دنیایی. شاید همین فردا باشد که کسی بگوید: «امید هم رفت» ...
+
چهارشنبه 7 اردیبهشت1390
دیدی؟ داستان نفرین این عید ها را؟ این بار تا آنجا گستاخی کرد که تکه ای از وجودم را کند و برد و زیر خروارها خاک مدفون کرد.
انگار که عید شد باز. چه عیدی اما. سال نو شد و هرچه بود و نبود، کهنه. هرچه که بود و نبود را فراموش می کنیم و به سال می چسبیم. نه انگار که جز هر چه که بود و نبود، هیچ نبود.
گاهی از خودمون می پرسیم «چرا؟». در حالی که، بیشتر وقت ها جوابش پیش خودمونه.
"قسم به روز روشن. و قسم به شب، به هنگام آرامشش. که خدایت تو را هیچ گاه ترک نگفته و بر تو خشم ننموده ..."
زندگی، عجیب شتاب گرفته است. عجیب.
این خصوصیت ما آدم هاست. گاهی حرفی برای گفتن نداریم. به همین سادگی.
کسی مرا از خویشتنـخویش نجات
دهد.
ـ در گرماگرم نبرد، خیلی ها رو کشتم. اما با قساوت، هرگز. می خوای باور کن. می خوای نکن.ـ شاید باور کنم. شایدم نه ...
کاهل شده ام.
تو را دوست دارم
چون نان و نمک
چون لبان گُر گرفته از تب
که نیمشبان در التهاب قطره ای آب
بر شیر آبی بچسبد ...
پ.ن: ممنون.