تبليغاتX
THE LITTLE CLOWN
really nothing

امروز مرد کنار دستی ام، از شکلات آخن می گفت و صد تا نماینده ی فروش، که سالی یکبار باید ماشین هایشان را عوض کنند. که اتفاقا مسئول خرید ماشین بود و این بار هیوندای نمی دانم چه انتخاب کرده بود. نود و نه تا سفید یخچالی برای دیگران، و یک مشکی متالیک برای خودش. نگاهی به پاکت توی دستش انداختم، نوشته بود : «مرکز تصویر برداری پزشکی ... ». نمی دانم چرا از خودم بدم آمد.




+   یکشنبه 17 آبان1388      

نتایج اخلاقی داستان «سنگ های آرزو»:


اول: حتی بی ارزش ترین چیزها، می توانند انسان را به با ارزش ترین آرزوها برسانند.
دوم: برای رسیدن به آرزوهای بزرگ، باید از چیزهای کوچک گذشت.
سوم: ترتیب آروزهای بزرگمان، می تواند مسیر زندگیمان را عوض کند.
چهارم: همیشه آرزویی بزرگ تر از آنچه می پنداریم، وجود دارد.
پنجم: همیشه کسی هست، که آرزوی بزرگش، آرزوی بزرگ ما باشد.
و آخر: حداقل در آرزو کردن تنبل نباش!




+   دوشنبه 4 آبان1388       | 

این ردیف های آخر کلاس، انگار ساعت ها کندتر می گذرند، وقت میان شیارهای فکر ما گم می شود. هوای خفه و سنگین ردیف های جلو هم هجوم می آورد رویمان. فکر می کنم اسم استاد چه بود، شک می کنم که نکند «مسعود» باشد. به یاسر نگاه می کنم که مدام با نامزدش اس ام اس بازی می کند. همین طور که سرش توی موبایل است می پرسم: «راستی اسمش چه بود ؟». فکرش اینجا نیست. اصلا نیست. می گوید: «فریده». به خودم می گویم دنیای ما آدم ها، از دنیای واقعی هم واقعی تر است.




+   شنبه 2 آبان1388      

یه روز یه قورباغه ی چاق و چله و غمگین نشسته بود کنار یه برکه. آه می کشید. دلش خیلی گرفته بود. خیلی خیلی. پری که آه قورباغه رو شنیده بود گفت : «چی شده قورباغه ی کوچولو ؟».
قورباغه گفت: «دلم از دنیا گرفته». پری نازش کرد و گفت: «ناراحت نباش. می تونی سه تا سنگ بندازی تو آب و سه تا آرزو کنی. این برکه و سنگ هاش جادوییه».
قورباغه اولش باور نکرد. یه سنگ برداشت و انداخت توی آب. چشماشو بست و بعد، یه پشه ی چاق و چله آرزو کرد. همین که چشم باز کرد بزرگترین پشه ای که تو عمرش دیده بود، جلوش ظاهر شد. وقتی پشه ی خوشمزه رو خورد، یه سنگ ٍدیگه انداخت توی آب. اینبار آروزی یه خانوم قورباغه ی مهربونو کرد، که تا همیشه کنارش بمونه. این بار چشماشو هنوز باز نکرده بود که یه صدای مهربون گفت : «سلام». بله. صدای خانوم قورباغه ی مهربون بود. قورباغه خیلی خوشحال بود. یه سنگ ٍدیگه انداخت توی برکه. چشماشو بست. با خودش می گفت: «آخرین آرزومو چی بکنم؟». اما هنوز آرزو نکرده بود که یه مار ٍگنده اومد و قورباغه رو درسته خورد! آخه، قورباغه ی چاق و چله، آرزوی اول ٍمار ٍکنار ٍبرکه بود.




+   جمعه 1 آبان1388      

وقتی یک راننده ی تاکسی داره برات از گرونی و بدبختی می گه، یا باهات گرم گرفته، فقط قراره که یک اتفاق ساده برات بیفته. اونم اینه که، باید کرایه رو دولا پهنا حساب کنی.



+   دوشنبه 27 مهر1388      

شب ، یاد آور ٍلحظه های پایانی ٍیک اتفاق است . و همه چیز ٍاین دنیا هم ، برای آدم ها اتفاق است . باور کن که وقتی در انتظار یک آینده ی خوب باشی ، گذشته ی خوب را تمام می کنی .




+   سه شنبه 21 مهر1388      

آدم ها، دنیای هر کدامشان یکجور است. حتی اگر دنیای اطراف همه شان مثل هم باشد. و هیچ کسی، توی این دنیا به این بزرگی نیست که باور نداشته باشد همه چیز آنطورست که او فکر می کند. ساده بگوید سیاهچاله ی زندگی یک روز می بلعدم. بی آنکه بداند، سیاهچاله ی زندگی، خیلی وقت پیش ها کارش را کرده است. این همه راه که شروع می شود از آدم، یک روز هم می آید و ختم می شود همینجا دوباره. باورش کنی، یا نکنی. فقط سخت و آسانش در دست توست.




+   سه شنبه 14 مهر1388      

نا آمدگان اگر بدانند که ما      از دهر چه می کشیم، نایند دگر

پ.ن: خیام.




+   یکشنبه 12 مهر1388      

افکاری که نمی توانی به عمل و حرف و رفتار تبدیلشان کنی، به درد لای جرز دیوار هم نمی خورند. شخصیت، آنی نیست که تو فکر می کنی، آنیست که دیگران فکر می کنند. مثل صدا. صدای تو، هرگز آنچه می شنوی نیست.




+   یکشنبه 5 مهر1388       | 

چه حالی می شود آدم وقتی یکی بیاید پاهایش را بکند توی لجن. جوری که تا همیشه که همیشه است آن تو بمانی.




+   جمعه 3 مهر1388      

How do you know he's still alive?
« I don't know, not for sure, but … I believe he is.
You see … before he came down here, it never snowed, and after words … it did. If he's not there now, I don't think about snowing. Sometimes, you can still catch me dance in it … »

Edward scissorshand. 

 




+   چهارشنبه 1 مهر1388      

بلاگفا چپ هست، تا تقی می خورد به توقی، چپ تر می شود. کی دل بکنیم جمع کنیم برویم یک جای دیگر، خدا می داند. ببینیم دوست کچلی راهی پیش پایمان می گذارد یا نه.




+   دوشنبه 30 شهریور1388      

وقتی فقط یک پله بالاتر می روی، دنیا انگار از این رو می شود به آن رو. و هر بار همین طور.




+   چهارشنبه 25 شهریور1388      

- غمگینم گروشنکا .
- دنیا پر از غم است ، روچکا .




+   شنبه 21 شهریور1388      

می گفت : « عاصیم کرده بود . گفتم انقدر نرو با این بنگی ها بنشین . این ها وقتی خمارند یک چیز یادت می دهند . نشئه که می شوند چیز دیگر . هر کاری کردم . از تمام زنیتم گذاشتم .
گفتم موسی دست بردار . بر نداشت . یک روز زنگ زدم سر بزنگاه مامورها آمدند . توی آشپزخانه .
گفت : «کی گفته من معتادم ؟ » . سیخ سرخ توی دستش بود . خنده مان گرفت . همه . حتی خودش . تازه فهمیدم شوهرم هنوز زنده است » .




+   سه شنبه 17 شهریور1388      

ترسیدم . خیلی . نفهمیدم منٍ آن روزها ... یک جایی انگار گم شد .  ماند . نیامد . نگذاشتم .
بچه ی سر راهیٍ تو سری خور ، باد می آید . می بینی ؟
فردا ... هیچ وقت مال ما نبود .


 




+   دوشنبه 16 شهریور1388      

خانواده های خوشبخت ، همه به هم شبیهند . اما برعکس ، خانواده های بدبخت ، جز به خود ، به هیچ خانواده ی دیگری شباهت ندارند .

پ.ن: آنا کارنینا .




+   شنبه 14 شهریور1388      

هم من می دانم . هم او . آخرِ این راه برای هیچ کداممان خوب نیست . اولش هم نبود . شاید وسط هایش کمی باشد . تنها کمی . چشمانِ بسته ، فراموشیِ دردِ دیوارهای سخت است . هم من می دانم . هم او .




+   یکشنبه 8 شهریور1388      

دنیا پُرست از آدم هایی که می خواهند خودشان را به همه بباورانند . و بعد ، اگر هم که شد ، هیچ .




+   چهارشنبه 4 شهریور1388      

تصمیم که می گیرم این طورها نباشم ، عقربه ها می دوند . می چرخند تا پیوند تناوب ها . تا اثری نماند از حتی یک فکر خام . و بعد ، پر می کنند هر فضای خالی را ، با لجن لحظه های آشنا . با ... با آنچه که حتی کلامی نمی یابم برای وصفش .




+   یکشنبه 1 شهریور1388      

و من هم گرفتار همه ی آن چیزهایی ام که گاهی می پرسم تو چرا گرفتارش شده ای .




+   جمعه 30 مرداد1388      

گاهی نوشتن هم ، می شود راهی برای تمایز شخصیت ها . برای اینکه باور کنی این موجود متعفن حریص ، شاید هنوز همه ی وجودت نباشد .




+   یکشنبه 25 مرداد1388      

صیاد گفت : برای من نردبانی از نخ تابیده بسازید . می خواهم خورشید را به بام آسمان چارمیخ کنم . زن ها به خانه هایشان دویدند و صیاد فریاد زد : ظلمت را از پستوی کلبه هایتان به دریا بریزید . اینجا دیگر شب نخواهد شد ...

پ.ن: خانه ای برای شب .




+   چهارشنبه 21 مرداد1388      

زندگی بی رحم است . اما ، نه هرگز به بی رحمیـ آدم ها .




+   سه شنبه 20 مرداد1388      

همیشه فکر می کردم وقتی بیست ساله می شوم ، حتما دنیا رنگ تازه ای پیدا می کند . بیست ساله که شدم دیدم همه چیز بعدش ، مثل همه چیز قبلش است . بعد فکر کردم حتما وقتی بیست و پنج ساله بشوم ، این اتفاق می افتد .

پ.ن : و افتاد .




+   جمعه 16 مرداد1388      

هیچ جای قشنگ و آرامش بخشی توی دنیا وجود نداره . حتی اگر تصور کنی که یه همچین جایی وجود داره و توش در حال قدم زدنی ، یکی میاد درست بیخ گوشت ، روی دیوار می نویسه « دهنتو ... ».

پ.ن : The Cather in The Rye.




+   چهارشنبه 14 مرداد1388       | 

وقتی که مجبور باشی زیر معنای مسقف زندگی کنی ، بلندترین پرش زندگی ات هم ، تا همان معناست .




+   شنبه 10 مرداد1388      

حقیقت بالاخره کجاست ؟ من که می گویم نه آنجاست و ، نه اینجاست .



+   چهارشنبه 7 مرداد1388      

چقدر چیز هست ، می فهمیم . خیلی بعدتر از نفهمیدن . دیر اما .




+   یکشنبه 4 مرداد1388      

این موفقیت را به خودم ، و البته همه ی دیوانه های مثل خودم ، تبریک می گویم .



+   شنبه 3 مرداد1388